Monday, January 30, 2006
Comments-[ comments.]
خوشم مياد که بعد از اين همه مدت که هیچ خبری ازت ندارم هنوز حس ششمم معرکه کار ميکنه راجع بهت. کافيه کوچکترين کاری بکنی و من خبر دار شم.
و جالب اينه که چنان بيخيال رد ميشی که ردپای منو نميبينی.
Comments-[ comments.]
و جالب اينه که چنان بيخيال رد ميشی که ردپای منو نميبينی.
Tuesday, January 24, 2006
می تونی
می تونی برای اينکه بفهمی چند مرد حلاجی خودت رو ته دره بندازی
.
....
می تونی باور کنی
که دو دو تا چهار تا نيست و هيچ وقت يک با يک برابر نمی شه
چارچوب ها و خط قرمزهای از پيش ساخته رو بشکنی
و با باورهای خودت زندگی کنی.
گوشه
Comments-[ comments.]
.
....
می تونی باور کنی
که دو دو تا چهار تا نيست و هيچ وقت يک با يک برابر نمی شه
چارچوب ها و خط قرمزهای از پيش ساخته رو بشکنی
و با باورهای خودت زندگی کنی.
گوشه
The minority
Praise the Lord, they become the minority group, with such a strong opposition.
I'm so glad the opposition is so strong, so we know the minority wouldn't do any thing stupid. This wasn't the result any body would imagine last week. I'm so happy
:)
some body in tv just mention it that if this minority group would have won the election just 2 years ago, right now we were also be in the war. [this is the reason I'm so glad that opposition are damn strong :) ] thats amazing that how ppl in power can screw up the whole country, as we can see its examples in our homeland.
me and zimmy voted today too. It was my first time voting here, and my 2nd time in my whole life. However, our "dahat" has 2 candidate (didn't get how that would possible) and none of them was the guy that we voted.
The very exciting point was i found almost 5 candidate who won and their name and last name was middle eastern ( arabic, Urdo/hindi). i like to find some more info about their biography and see wat was going on. :)
The other interesting point was the majority of the vote in the four bigest cities did not belong to the group who got the power now.
Again Bbib hooray
Comments-[ comments.]
I'm so glad the opposition is so strong, so we know the minority wouldn't do any thing stupid. This wasn't the result any body would imagine last week. I'm so happy
:)
some body in tv just mention it that if this minority group would have won the election just 2 years ago, right now we were also be in the war. [this is the reason I'm so glad that opposition are damn strong :) ] thats amazing that how ppl in power can screw up the whole country, as we can see its examples in our homeland.
me and zimmy voted today too. It was my first time voting here, and my 2nd time in my whole life. However, our "dahat" has 2 candidate (didn't get how that would possible) and none of them was the guy that we voted.
The very exciting point was i found almost 5 candidate who won and their name and last name was middle eastern ( arabic, Urdo/hindi). i like to find some more info about their biography and see wat was going on. :)
The other interesting point was the majority of the vote in the four bigest cities did not belong to the group who got the power now.
Again Bbib hooray
Monday, January 23, 2006
می خواستم بيام کلی غر بزنم، اخه هم وب لاگم زيادی + شده بود!!!!!! هم اعصاب بد فرم قاط بود از جهات مختلفه،
به سکوت و ارامش و آتش پناه برديم، همه غر هايی را که می خواستم اين ۲ روزه بزنم رو هم با خودم حسابی مرور و کند و کاوش کرديم، که بزنيم يا نزنيم، يا به کسی ربط داره و اصلا چرا ملت بخوان غر های مارو گوش کنند، و غر ها رو جوری بزنيم که جنبه روشنفکری داشته باشه يا فقط به زمين و زمان بد و بيراه بديم، کسی هم نفهمه که چی شد و حق داريم يا نداريم. هر چند وب لاگ مال خودمه و اگه کسی هم دوست نداره لازم نيست که بياد تو ( عين اکثر کسايی که ادم دوست داره وب لاگ ادم رو بخونند و نمی خونند .... ) ....
any ways
از بس غر های مختلفه که سبب اعصاب خورد شدگی بود را مرور کرديم، که حالمون جا امد و به يک سری نتايج رسيديم، و مشکل بيان غر هامون حل شد.
اما راستتش کلا تنها چيزی که افسوس می خورم راجع به نوشته هام اينه که چرا بعضی نتيجه گيری هام و فکرهايی که به اون نتيجه گيری ها ( وصول ميشد؟؟؟؟ ) رو ننوشتم، فکرهايی که توی چنين مواقع غر زدن ها و اعصاب خورد شدن ها بهشون می رسم.
ok
شاعر ميگه حالا که اين جور شد بذار لاقل به صورت
(point form)
بنویسم
(!!!!! جدی فارسيمو! شده عين انگليسيم! اما خب خوشبختانه فارسیم بی لهجست!
[شاعر میگه نه جون من بیا لهجه هم داشته باش])
۱-
اقا چه معنی داره
some guys, hit on girls who are 10 years younger than them. whats the heck man? I hate it. maybe I'm jelous!
hitting on some one 10 years and more younger is that just sextual or wat?
( this is not the part that makes me angry i just hate the concept)
u know wat 10 years later i gone hit on some one who is 15 years younger than me. hooooooooooooom
I don't do it now, cuz some how right now ( ba bachehaye az khodam koochiktar hal nemikonam) regardless of thier gender, however i had couple of guy firends who were younger than me and hey were mature, and i learn stuff from there, but i dont' usually feel comfortable (or may be I don't want to feel comfortable) with younger kids. till now the only time being older was a + thing, that when u want to suppress ur power over some one. and show him/her "who is the boss."
I remember when i was in middle school i had a firend name was MN. ( har vaght MN ro mydidam megoftam baba salamet koo? oonam hey megoft: to koochiktari to bayad salam koni, manam koli az in "haghighat" ke koochiktaram va bayad aval salam konam hers mekhordam! )[oon moghe khili ba adab boodam engara!!!! ama hanoozam rooy inke nafare moghabelam aval behem salam kone hasasam- bekhosoos ke be yeki salam mekoni, va taraf inghadr lotf nemikone ke javab salam bede va faghat ye labkhand mezane rad meshe]
2-
دلم می خواست اگه بناست جای فرد ديگه ای (در قرن ۲۰ بودم ) سهراب می شدم. اين جوری هم نيست که "بيگ تايم" سهراب شناس باشم، اما با يکی ، دو تا شعريش رو که فهميدم، خيلی ارادت دارم. " ساده باشيم چه در زير درخت، چه در باجه بانک" نمی دونم چهقدر خودش به اين حرف اعتقاد داشته و عمل مي کرده. اما بهش مياد که عمل می کرده . دلم می خواست مثل سهراب می رفتم مسافرت، هند، بی شيله پيله، تابو ها رو می شکوندم و باز مثل اب روان و برگ درخت بودم و بی خيال قيل و قال قطارهايی که خالی بودند و چه سنگين می رفتند.
می دونی خيلی که هم جر بزه داشته باشی تابو شکنی کنی هم اب روان باشی.
می دونی متنفرم از
naives
بودن و توی
closet
بودن، اما دوست دارم دنيا رو قشنگ ببنيم و ساده،
دلم می خواست بدونم سهراب به نظر
naives
می رسيد ساده باشيم چه در زير درخت، چه در باجه بانک؟ يا چون دکتر نبود؟ و درامد بالا نداشت ادم خوبی نبود؟ و کسی تحويلش نمی گرفت؟ يا چون معطقد بود که عشق را زير باران بايد ديد؟ يا چون به عشق اصلا اعتقاد داشت؟ هميشه برام سوال بوده چرا سهراب زن نگرفته بوده ؟ البته تا جايی که به من گفته بوده زن نداشته ) راستی سهراب هم با شغلش حال نمی کرده
:
" قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما، تا به اواز قناری که در ان زندانيست دل
تنهاييتان باز شود،
آری اری
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی ست"
( با اندکی تصرف !!!!!!!!)
می دونی متنفرم از
naives
بودن و توی
closet
بودن، اما دوست دارم دنيا رو قشنگ ببنيم و ساده،
متنفرم از
scam
کردن، فکر نمی کنم هيچ وقت
bussiness man
خوبی بشم،
and i don't care،
ترجيح می دم اگه يه چيزي، يه جايی به ضرر کسی تمام ميشه به خصوص توی بلند مدت بهش بگم، تا اينکه اون پول بره توی جيبم.
( نمی دونم شايد
bussiness
هم باشه که توش
scam
نباشه ،
bussiness
که اول لازم نباشه توی مخاطبت احساس نیاز القا کنی بعد کالات رو قالب کنی)
حال و حوصله مردمی هم که اين پشت سر اون می چه و بعد اون پشت سر اين ميگه، و همه با هم مشکل دارند رو هم ندارم، کسايی که ۶ ساعت نطق می کنند که فلانی بده ، و فلانی رفتارش غير قابل توجيه و بعد می بينی که دقيقا خودشون چنان بر خوردی را دارند رو هم اصلا ندارم. حال و حوصله ادمهایی که دوست جون جونین و بعد طاقت دیدن هم رو ندارند رو هم ندارم
(شاعر میگه من که دارم همه چیز رو میگم، بی خیال این ها رو هم میگم، چشممون رو می بندیم، دهن همایونی رو باز!) از بچه های شریف و علامه حلی که فکر میکنن خیلی پخین رو نمی خوام تحمل کنم، بچه خردادی ها هم که احساسات و طرز فکرشون در حال نوسان هر لحظه رو هم. حال ادمهایی رو هم که باید براشون کلاس بذاری تا قدرت رو بدونند و خودشون این قدر شعورشون نمیرسه که ببینند چه گوهری جلوشونه ( خودم کف کردم با این همه تحویل) رو هم ندارم. دوست ندارم خودم رو همش ثابت کنم به ملت. کسایی که درک نمی کنند فرقهایی رو بذار نکنند. ( هر چند شدیدا معتقدم ملت اصولا خودشون مغزشون رو بکار نمی اندازند، و ترجیح میدند کسی زبونا بهشون بگه چی کار کنند چی کار نکنند تا اینکه خودشون فکر کنند)
[هر چند ممکنه که به ضرر خودم تموم شه یه دوستی خوب را از دست بدم، چون خودم را تحویل نمیگیرم، یا حرف خاصی رو توی دهن ملت نمی ذارم. فکر نمی کنم سهراب هم از خودش تعریف کنه، هر چند حافظ می کرد، فرهمند هم که "اند" مدیتیشن هست، معتقد ادم باید تعریف کنه- اینم از اون طرز فکر هاست که امکانش هست تا ۱۰-۱۵ سال اینده - توش تجدید نظر کنم
- اگه دیدم دید الانم راهبرد نداره]
وقتی اين جور رفتارها
و scam
کردن ها جلو م زياد ميشه، دوست دارم يه کاری رو داشته باشم که با مردم سرو کار نداشته باشم، دنيای خودم رو دور خودم داشته باشم با ارزشهایی که از ديد ديگران
" wouldn't make sence in 20Th centry"
( چو ن به اين نتيجه رسيدم که هر کسی توی دنيايی زندگی ميکنه که خودش دور خودش ساخته، و اين دنيا با دنيای واقعی خيلی تفاوت داره. دنیای منم میشه یه دنیا که همه ارزش هاش قابل درک برای خودم، چون حیطه ادم هایی که باهآشون سر کله خواهم زد انگشت شمار خواهد بود، یا فقط خودم خواهد بود و یک سری دستگاه)
بعد اونجا حس مردم دوستيم گل می کنه، و فکر می کنم اومديم و ۲۰ تا
paper publish
کردیم که فلان ماده در فلان دما خاصیتش فرق میکنه، اون وقت این چه دردی رو از روی دوش کدوم بنده خدایی بر میداره، و وقتی يه سری ادم دارند از گشنگی و بيماری و جنگ ميميرند، حالا
who cares
که کلی پول پای دستگاه و مواد اوليه بدن که بنده خوصيصات ماده رو اندازه بگيرم. اصلا جريان يه جورايی
unfair
می شه.
ok:
خب حالا يکی بگه بيا يه چيزی تو مايه
health-care
و از اين چرت و پرت ها بخون
که مسئله اش ميشه اينکه: من و زيست؟!!!!! "من ۱۰۰ بار توبه کردم اين کار کی کنم؟" حالا با اون هم کنار بيايم احتمال پذيرش مون اندر چنان دانشگاههايی در ولاد خارجه (خارج از جايی که هستيم) خودمون دانيم چنده و خدامون، هر چند کلا بچه خوش شانسيم، ( بزنين به تخته لطفا) اما خوب يک
چيزی اختراع شده به نام سنگ پا قزوين.
3- the other point was we went to the party and i thought the place is a student house, but the guy who owen the place was jsut 2 years older than me, and the place was amazingly beautiful. and u couldn't believe that two single guy is living there, and the point was we actually bought the place. " in pool bad chiziee" regardless how much u want to ignore it, it just imposibble. and is kinda hard to accept that how ppl can afford these things with this young age. while some others are still in school or trying to get a job that pays more than min wage.
راستش رو بخواین باقیه
point form
هام یادم نمیاد
! :)
حالا چون بچه خوبی بودین اینا رو خوندین ( به احتمال قوی هم نخوندیدن اومدین ببینی اخر داستان چی میشه، بعد وسطش رو بخونین!) براتون یه جوک میگم.
یه بابایی بوده ،ملقب بوده به آتش. این آتش با این بچه شریفی ها می گرده، بعد جو گیر
میشه خونه اش را آتش می زنه
حالا برین داستان را بخونین پیدا کنید رابطه شریفی ها با جو گیری! اگه تا حالا نمی دونید!
شاعر میگه : به این میگن جوک با اعمال شاقه
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Comments-[ comments.]
به سکوت و ارامش و آتش پناه برديم، همه غر هايی را که می خواستم اين ۲ روزه بزنم رو هم با خودم حسابی مرور و کند و کاوش کرديم، که بزنيم يا نزنيم، يا به کسی ربط داره و اصلا چرا ملت بخوان غر های مارو گوش کنند، و غر ها رو جوری بزنيم که جنبه روشنفکری داشته باشه يا فقط به زمين و زمان بد و بيراه بديم، کسی هم نفهمه که چی شد و حق داريم يا نداريم. هر چند وب لاگ مال خودمه و اگه کسی هم دوست نداره لازم نيست که بياد تو ( عين اکثر کسايی که ادم دوست داره وب لاگ ادم رو بخونند و نمی خونند .... ) ....
any ways
از بس غر های مختلفه که سبب اعصاب خورد شدگی بود را مرور کرديم، که حالمون جا امد و به يک سری نتايج رسيديم، و مشکل بيان غر هامون حل شد.
اما راستتش کلا تنها چيزی که افسوس می خورم راجع به نوشته هام اينه که چرا بعضی نتيجه گيری هام و فکرهايی که به اون نتيجه گيری ها ( وصول ميشد؟؟؟؟ ) رو ننوشتم، فکرهايی که توی چنين مواقع غر زدن ها و اعصاب خورد شدن ها بهشون می رسم.
ok
شاعر ميگه حالا که اين جور شد بذار لاقل به صورت
(point form)
بنویسم
(!!!!! جدی فارسيمو! شده عين انگليسيم! اما خب خوشبختانه فارسیم بی لهجست!
[شاعر میگه نه جون من بیا لهجه هم داشته باش])
۱-
اقا چه معنی داره
some guys, hit on girls who are 10 years younger than them. whats the heck man? I hate it. maybe I'm jelous!
hitting on some one 10 years and more younger is that just sextual or wat?
( this is not the part that makes me angry i just hate the concept)
u know wat 10 years later i gone hit on some one who is 15 years younger than me. hooooooooooooom
I don't do it now, cuz some how right now ( ba bachehaye az khodam koochiktar hal nemikonam) regardless of thier gender, however i had couple of guy firends who were younger than me and hey were mature, and i learn stuff from there, but i dont' usually feel comfortable (or may be I don't want to feel comfortable) with younger kids. till now the only time being older was a + thing, that when u want to suppress ur power over some one. and show him/her "who is the boss."
I remember when i was in middle school i had a firend name was MN. ( har vaght MN ro mydidam megoftam baba salamet koo? oonam hey megoft: to koochiktari to bayad salam koni, manam koli az in "haghighat" ke koochiktaram va bayad aval salam konam hers mekhordam! )[oon moghe khili ba adab boodam engara!!!! ama hanoozam rooy inke nafare moghabelam aval behem salam kone hasasam- bekhosoos ke be yeki salam mekoni, va taraf inghadr lotf nemikone ke javab salam bede va faghat ye labkhand mezane rad meshe]
2-
دلم می خواست اگه بناست جای فرد ديگه ای (در قرن ۲۰ بودم ) سهراب می شدم. اين جوری هم نيست که "بيگ تايم" سهراب شناس باشم، اما با يکی ، دو تا شعريش رو که فهميدم، خيلی ارادت دارم. " ساده باشيم چه در زير درخت، چه در باجه بانک" نمی دونم چهقدر خودش به اين حرف اعتقاد داشته و عمل مي کرده. اما بهش مياد که عمل می کرده . دلم می خواست مثل سهراب می رفتم مسافرت، هند، بی شيله پيله، تابو ها رو می شکوندم و باز مثل اب روان و برگ درخت بودم و بی خيال قيل و قال قطارهايی که خالی بودند و چه سنگين می رفتند.
می دونی خيلی که هم جر بزه داشته باشی تابو شکنی کنی هم اب روان باشی.
می دونی متنفرم از
naives
بودن و توی
closet
بودن، اما دوست دارم دنيا رو قشنگ ببنيم و ساده،
دلم می خواست بدونم سهراب به نظر
naives
می رسيد ساده باشيم چه در زير درخت، چه در باجه بانک؟ يا چون دکتر نبود؟ و درامد بالا نداشت ادم خوبی نبود؟ و کسی تحويلش نمی گرفت؟ يا چون معطقد بود که عشق را زير باران بايد ديد؟ يا چون به عشق اصلا اعتقاد داشت؟ هميشه برام سوال بوده چرا سهراب زن نگرفته بوده ؟ البته تا جايی که به من گفته بوده زن نداشته ) راستی سهراب هم با شغلش حال نمی کرده
:
" قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما، تا به اواز قناری که در ان زندانيست دل
تنهاييتان باز شود،
آری اری
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی ست"
( با اندکی تصرف !!!!!!!!)
می دونی متنفرم از
naives
بودن و توی
closet
بودن، اما دوست دارم دنيا رو قشنگ ببنيم و ساده،
متنفرم از
scam
کردن، فکر نمی کنم هيچ وقت
bussiness man
خوبی بشم،
and i don't care،
ترجيح می دم اگه يه چيزي، يه جايی به ضرر کسی تمام ميشه به خصوص توی بلند مدت بهش بگم، تا اينکه اون پول بره توی جيبم.
( نمی دونم شايد
bussiness
هم باشه که توش
scam
نباشه ،
bussiness
که اول لازم نباشه توی مخاطبت احساس نیاز القا کنی بعد کالات رو قالب کنی)
حال و حوصله مردمی هم که اين پشت سر اون می چه و بعد اون پشت سر اين ميگه، و همه با هم مشکل دارند رو هم ندارم، کسايی که ۶ ساعت نطق می کنند که فلانی بده ، و فلانی رفتارش غير قابل توجيه و بعد می بينی که دقيقا خودشون چنان بر خوردی را دارند رو هم اصلا ندارم. حال و حوصله ادمهایی که دوست جون جونین و بعد طاقت دیدن هم رو ندارند رو هم ندارم
(شاعر میگه من که دارم همه چیز رو میگم، بی خیال این ها رو هم میگم، چشممون رو می بندیم، دهن همایونی رو باز!) از بچه های شریف و علامه حلی که فکر میکنن خیلی پخین رو نمی خوام تحمل کنم، بچه خردادی ها هم که احساسات و طرز فکرشون در حال نوسان هر لحظه رو هم. حال ادمهایی رو هم که باید براشون کلاس بذاری تا قدرت رو بدونند و خودشون این قدر شعورشون نمیرسه که ببینند چه گوهری جلوشونه ( خودم کف کردم با این همه تحویل) رو هم ندارم. دوست ندارم خودم رو همش ثابت کنم به ملت. کسایی که درک نمی کنند فرقهایی رو بذار نکنند. ( هر چند شدیدا معتقدم ملت اصولا خودشون مغزشون رو بکار نمی اندازند، و ترجیح میدند کسی زبونا بهشون بگه چی کار کنند چی کار نکنند تا اینکه خودشون فکر کنند)
[هر چند ممکنه که به ضرر خودم تموم شه یه دوستی خوب را از دست بدم، چون خودم را تحویل نمیگیرم، یا حرف خاصی رو توی دهن ملت نمی ذارم. فکر نمی کنم سهراب هم از خودش تعریف کنه، هر چند حافظ می کرد، فرهمند هم که "اند" مدیتیشن هست، معتقد ادم باید تعریف کنه- اینم از اون طرز فکر هاست که امکانش هست تا ۱۰-۱۵ سال اینده - توش تجدید نظر کنم
- اگه دیدم دید الانم راهبرد نداره]
وقتی اين جور رفتارها
و scam
کردن ها جلو م زياد ميشه، دوست دارم يه کاری رو داشته باشم که با مردم سرو کار نداشته باشم، دنيای خودم رو دور خودم داشته باشم با ارزشهایی که از ديد ديگران
" wouldn't make sence in 20Th centry"
( چو ن به اين نتيجه رسيدم که هر کسی توی دنيايی زندگی ميکنه که خودش دور خودش ساخته، و اين دنيا با دنيای واقعی خيلی تفاوت داره. دنیای منم میشه یه دنیا که همه ارزش هاش قابل درک برای خودم، چون حیطه ادم هایی که باهآشون سر کله خواهم زد انگشت شمار خواهد بود، یا فقط خودم خواهد بود و یک سری دستگاه)
بعد اونجا حس مردم دوستيم گل می کنه، و فکر می کنم اومديم و ۲۰ تا
paper publish
کردیم که فلان ماده در فلان دما خاصیتش فرق میکنه، اون وقت این چه دردی رو از روی دوش کدوم بنده خدایی بر میداره، و وقتی يه سری ادم دارند از گشنگی و بيماری و جنگ ميميرند، حالا
who cares
که کلی پول پای دستگاه و مواد اوليه بدن که بنده خوصيصات ماده رو اندازه بگيرم. اصلا جريان يه جورايی
unfair
می شه.
ok:
خب حالا يکی بگه بيا يه چيزی تو مايه
health-care
و از اين چرت و پرت ها بخون
که مسئله اش ميشه اينکه: من و زيست؟!!!!! "من ۱۰۰ بار توبه کردم اين کار کی کنم؟" حالا با اون هم کنار بيايم احتمال پذيرش مون اندر چنان دانشگاههايی در ولاد خارجه (خارج از جايی که هستيم) خودمون دانيم چنده و خدامون، هر چند کلا بچه خوش شانسيم، ( بزنين به تخته لطفا) اما خوب يک
چيزی اختراع شده به نام سنگ پا قزوين.
3- the other point was we went to the party and i thought the place is a student house, but the guy who owen the place was jsut 2 years older than me, and the place was amazingly beautiful. and u couldn't believe that two single guy is living there, and the point was we actually bought the place. " in pool bad chiziee" regardless how much u want to ignore it, it just imposibble. and is kinda hard to accept that how ppl can afford these things with this young age. while some others are still in school or trying to get a job that pays more than min wage.
راستش رو بخواین باقیه
point form
هام یادم نمیاد
! :)
حالا چون بچه خوبی بودین اینا رو خوندین ( به احتمال قوی هم نخوندیدن اومدین ببینی اخر داستان چی میشه، بعد وسطش رو بخونین!) براتون یه جوک میگم.
یه بابایی بوده ،ملقب بوده به آتش. این آتش با این بچه شریفی ها می گرده، بعد جو گیر
میشه خونه اش را آتش می زنه
حالا برین داستان را بخونین پیدا کنید رابطه شریفی ها با جو گیری! اگه تا حالا نمی دونید!
شاعر میگه : به این میگن جوک با اعمال شاقه
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو اين فاصله درس خوب ميخونم. کار خوب پيدا ميکنم. با مردم هفت قاره دنيا و رسم و
رسومشون آشنا ميشم. روی هم رفته آدم بهتری ميشم. من واقعا فکر ميکنم زندگی به طور ناجوانمردانه ای کوتاهه و آدما حتما بايد يه جوری زندگی کنن که هرکاری که ميکنن باهش خوش بگذرونن. معلومه که يه سختيايی داره ولی برای من دردش خيلی کمتر از اونی بود که مجبور بشم يه روزی قبول کنم که بهترين چيزی ک ميتونستم بشم نشدم و همه اش هم تقصير خودم بود.
کوزه
من فکر میکنم همه آدمها موقعی که در زندگی واقعا به چشم بصیرت احتیاج دارند، یا خودشان پیدایش میکنند و یا کسی یکجوری بهشان آنچه را که باید ببینند نشان میدهد. اینجاست که من همه را دو دسته میکنم. دسته اول آنچه را که "طلب کردند" میبینند اما از ترس و یا ناباوری دنده عقب میروند. دسته دوم، میبینند و جلو میروند. من میگویم اگر میزان ترس و باور کردن لحظه را در کسی محک زدیم، میفهمیم طرف چند مرده حلاجه! این را که دانستیم، آنوقت میفهمیم که اگر اهل جلو رفتنیم، با آنی که یکی در میان دنده عقب میرود، آبمون توی یک جوی میرود چون حداقل هم مسیر هستیم، "ولی" جهت جریانها فرق میکنه. نتیجه میشود جوش و خروش و هرز رفتن. در ضمن هرکس هم گفته کار نشد نداره من مخالفم! بعضی وقتها خیلی هم نشد داره هیچ کاریش هم نمیشود کرد =)
خوبان پارسی گو
Comments-[ comments.]
رسومشون آشنا ميشم. روی هم رفته آدم بهتری ميشم. من واقعا فکر ميکنم زندگی به طور ناجوانمردانه ای کوتاهه و آدما حتما بايد يه جوری زندگی کنن که هرکاری که ميکنن باهش خوش بگذرونن. معلومه که يه سختيايی داره ولی برای من دردش خيلی کمتر از اونی بود که مجبور بشم يه روزی قبول کنم که بهترين چيزی ک ميتونستم بشم نشدم و همه اش هم تقصير خودم بود.
کوزه
من فکر میکنم همه آدمها موقعی که در زندگی واقعا به چشم بصیرت احتیاج دارند، یا خودشان پیدایش میکنند و یا کسی یکجوری بهشان آنچه را که باید ببینند نشان میدهد. اینجاست که من همه را دو دسته میکنم. دسته اول آنچه را که "طلب کردند" میبینند اما از ترس و یا ناباوری دنده عقب میروند. دسته دوم، میبینند و جلو میروند. من میگویم اگر میزان ترس و باور کردن لحظه را در کسی محک زدیم، میفهمیم طرف چند مرده حلاجه! این را که دانستیم، آنوقت میفهمیم که اگر اهل جلو رفتنیم، با آنی که یکی در میان دنده عقب میرود، آبمون توی یک جوی میرود چون حداقل هم مسیر هستیم، "ولی" جهت جریانها فرق میکنه. نتیجه میشود جوش و خروش و هرز رفتن. در ضمن هرکس هم گفته کار نشد نداره من مخالفم! بعضی وقتها خیلی هم نشد داره هیچ کاریش هم نمیشود کرد =)
خوبان پارسی گو
Tuesday, January 17, 2006
مرد ديوانه براي سؤالات ديگران هميشه جواب دارد، ولي هيچ پاسخي براي پرسشهاي خودش ندارد. مرد ديوانه مطمئن است که به هيچ کس غير از خودش شکي ندارد. مرد ديوانه تنهاست و دوستان زيادي دارد.مرد ديوانه سالها به مدرسه رفته است، ولي سوادِ خواندن ندارد. مرد ديوانه کتاب هم نوشته است، ولي سوادِ نوشتن ندارد. مرد ديوانه شعر هم گفته است، از تمام دردهايي که ندارد.
مرد ديوانه اي را مي شناسم، که در گوشه ء چشم من جا دارد. هرصبح که چشمهايم را باز مي کنم در نگاه من است، و هر شب که چشمهايم را مي بندم به من مي گويد که مدتهاست مي خواهد با من صحبت کند، فقط حرفي ندارد.
مرد ديوانه
معرفي نامه : آقاي پوشالي
Comments-[ comments.]
مرد ديوانه اي را مي شناسم، که در گوشه ء چشم من جا دارد. هرصبح که چشمهايم را باز مي کنم در نگاه من است، و هر شب که چشمهايم را مي بندم به من مي گويد که مدتهاست مي خواهد با من صحبت کند، فقط حرفي ندارد.
مرد ديوانه
معرفي نامه : آقاي پوشالي
Monday, January 16, 2006
زندگي اميد است به آنچه که دوست داري،و نه آنچه که هست.
اگر از اين دالان مي گذري، از سايه اي که روي ديوار ها جا مانده نترس!
تصوير امروز من است که ديروز کشيده بودم، و به اميدش تا امرروز آمدم ،
تا بفهمم که که زندگي نه کار است و نه پول است و نه درس.
اگر چيزي نمي بيني، لبخند بزن و خوشحال باش و مست؛
زندگي اميد است به آنچه که دوست داري،و نه آنچه که هست.
اگر از اين دالان مي گذري، خدا را شکر کن،
که نمي بيني و مي تواني فکر کني اينجا همان تصويري است که دوست داري...
خدايا شکرت.
Comments-[ comments.]
تصوير امروز من است که ديروز کشيده بودم، و به اميدش تا امرروز آمدم ،
تا بفهمم که که زندگي نه کار است و نه پول است و نه درس.
اگر چيزي نمي بيني، لبخند بزن و خوشحال باش و مست؛
زندگي اميد است به آنچه که دوست داري،و نه آنچه که هست.
اگر از اين دالان مي گذري، خدا را شکر کن،
که نمي بيني و مي تواني فکر کني اينجا همان تصويري است که دوست داري...
خدايا شکرت.
We will not be judged by the bad we have done, but rather by the good that we have failed to do. Keeping Love locked up inside oneself is going against the spirit of God; it is proof that we have never known Him, that He has loved us in vain.
The glory of the world is transitory and it is not that which gives us the dimension of our life – but the choice we make of pursuing our personal myth, of believing in our Utopias, and fighting for them. We are all protagonists of our existences and very often it is the anonymous heroes that leave the most lasting marks.
Copyright @ 2005 by Paulo Coelho
Thanx to Yasin
Comments-[ comments.]
The glory of the world is transitory and it is not that which gives us the dimension of our life – but the choice we make of pursuing our personal myth, of believing in our Utopias, and fighting for them. We are all protagonists of our existences and very often it is the anonymous heroes that leave the most lasting marks.
Copyright @ 2005 by Paulo Coelho
Thanx to Yasin
در
در عين تنگدستی در عيش کوش و مستی
Comments-[ comments.]
Saturday, January 14, 2006
we will have the best of it,
everything is going to go perfectly for us
zohreh ye rooz e aaftabi ba nasim e khonak ro 10 saal dighe mibinam ke darim kenareh aab aaftab migirim va dar bareye emrooz harf mizanim
Thursday, January 12, 2006
اگهی مزايده
اگهی مزايده
تعدادی فک و فاميل دلسوز را برای مدت محدود ۲ سال به مزایده میگذاریم.
فک و فاميل های مورد نظر بسیار خوشتیپ، تحصیلکرده می باشند و به صورت تک تک و یا زوج به فروش می رسند.
فک و فاميل های مورد نظر دارای قابليت شناخت شما و تواناییهایتان در اسرع وقت و تصميم
گيری در مورد اينده کاري، درسی و اجتماعی شما هستند.
قابل توجه قیمت گذاران گرامی: مزايده فقط برای مدت محدودی ادامه خواهد داشت.
Comments-[ comments.]
تعدادی فک و فاميل دلسوز را برای مدت محدود ۲ سال به مزایده میگذاریم.
فک و فاميل های مورد نظر بسیار خوشتیپ، تحصیلکرده می باشند و به صورت تک تک و یا زوج به فروش می رسند.
فک و فاميل های مورد نظر دارای قابليت شناخت شما و تواناییهایتان در اسرع وقت و تصميم
گيری در مورد اينده کاري، درسی و اجتماعی شما هستند.
قابل توجه قیمت گذاران گرامی: مزايده فقط برای مدت محدودی ادامه خواهد داشت.
Tuesday, January 10, 2006
تاحالا شده با
تمام
احساستون
به خواهين
کاری رو انجام بدين، يا وارد ماجرايی بشين؟
جالبه که معمولا احساساتمون رو ذخيره ميکينم
و توی کارهای "روزمره" ازشون استفاده نميکنيم. اينجوری زندگی به "روزمرگی" و عادت کشيده ميشه
و بعد از يه مدت "بی معنی" ميشه
Comments-[ comments.]
تمام
احساستون
به خواهين
کاری رو انجام بدين، يا وارد ماجرايی بشين؟
جالبه که معمولا احساساتمون رو ذخيره ميکينم
و توی کارهای "روزمره" ازشون استفاده نميکنيم. اينجوری زندگی به "روزمرگی" و عادت کشيده ميشه
و بعد از يه مدت "بی معنی" ميشه
Monday, January 02, 2006
شراب سرخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
And thats the way I like it.
Comments-[ comments.]
- 02/2003
- 03/2003
- 04/2003
- 05/2003
- 06/2003
- 07/2003
- 08/2003
- 09/2003
- 10/2003
- 11/2003
- 12/2003
- 01/2004
- 02/2004
- 03/2004
- 04/2004
- 05/2004
- 06/2004
- 07/2004
- 08/2004
- 09/2004
- 10/2004
- 11/2004
- 12/2004
- 01/2005
- 02/2005
- 03/2005
- 04/2005
- 05/2005
- 06/2005
- 07/2005
- 08/2005
- 09/2005
- 10/2005
- 11/2005
- 12/2005
- 01/2006
- 02/2006
- 03/2006
- 04/2006
- 05/2006
- 06/2006
- 07/2006
- 08/2006
- 09/2006
- 10/2006
- 11/2006
- 01/2007
- 02/2007
- 04/2007
- 05/2007
- 06/2007
- 07/2007
- 08/2007
- 11/2007
- 01/2008
- 02/2008
- 03/2008
- 04/2008
- 05/2008
- 01/2009
- 03/2009
- 04/2009
- 05/2009
- 06/2009
- 07/2009
- 08/2009
- 09/2009
- 11/2009
- 02/2010
- 03/2010
- 08/2010
- 11/2010
- 01/2011
- 03/2011
- 04/2011
- 06/2011
- 11/2011
- 10/2012
- 02/2013